حراج زنانگي
فريبا داودي مهاجر
در بانكوك مي توان باهر قيمتي يك زن خريد.
از 50بات كه معادل 2شيشه نوشابه است ،تا2000بات كه دختربچه هاي لاغر و ريز اندام تايلندي را به اجاره مي دهند و دلالان ؛زنانگي را مانند كالا به حراج مي گذارند.
در بانكوك و يا پاتايا و حتي پكت مي توان،با قدم زدن در كوچه پس كوچه ها،شاهد انواع و اقسام ؛شو سكس ها،ديسكوهاو ترياها و خانه هاي باشيد كه با زن از توريست هاي سراسر دنيا پذيرايي مي كنند. توريست هاي كه اگر مايل باشند مي توانند با كمترين پول شب را در كنار دختربچه هاي 12-13ساله تايلندي به صبح برسانند.
دخترك 17ساله اي كه مقابل هتل بساط سوسك فروشي دارد،با شلوار جين كوتاه ،موهاي زرد و قرمز رنگ كرده كه با فكل هاي سفيد آن را بسته است.و صورت كاملا نقاشي شده عجيب و غريب و لب هاي كه با ماتيك پررنگ آلبالويي ،با حركت هاي تند و سريع از آغوش مرد اروپايي به آغوش مرد آسيايي مي رود و با همه دلبري هايش موفق نمي شود كه خود را هم قيمت يك پرس غذا كه مخلوطي از سوسك و كرم است به مرداني كه گوشه خيابان روي نيمكت ها نشسته اند ارزاني كند.
دخترك مقابل دوربين فيگور مي گيرد.و عكس مي اندازد.ته رنگ زردش زير رنگ ها پنهان نمي شود.به دوست مترجم من مي گويد:"اين شغل من است.من از ده سالگي كاركرده ام .هم غذا فروخته ام وهم اگر توريست ها بخواهند وقتم را با آنها مي گذرانم.كارت ويژه سلامت دارم و ماليات مي دهم.سيگار روشن مي كند و تند تند به سيگار پك مي زند.و با ديدن مرد كره اي كه به او اشاره مي كند،بساطش را به دختري ديگر مي سپارد و به دنبال او مي دود.
كوچه هيپي ها ،كوچه باريك و بلندي است پر از دخترها و پسرهاي هيپي كه موهاي خود را در خيابان مي بافند.در خيابان معامله مي كنند.در خيابان مي رقصند و جنس خريد و فروش مي كنند. در اين كوچه مشروب 60بات است و هيپي ها در كار معامله زنان با هم رقابت مي كنند .پسران زرد پوستي كه تن و بدن خود را خالكوبي كرده اندو به عنوان بادي گارد يا دلال در اين كوچه ها پلاس اند و دختران تايلندي قرمز پوشي كه وسط خيابان ايستاده اند و بي اعتنا به رقص اطراف خود مشتري ها را به خود و به محل اجاره زنان راهنمايي مي كنند.كاتالوگ و بوروشور و عكس هم جزءابزار تبليغاتي آنها به كار مي رود.
دختران قرمز پوش با آن آرايش هاي تند از گرفتن عكس استقبال مي كنند و از كار خود صحبت مي كنند؛ كاملا عادي و بدون هيچ خجالتي .دخترك مي گويد:"دولت مطابق با سال نو كشور براي ما تبريك مي فرستد و از شغل ما كه براي كشور درآمد ايجاد مي كنيم ،تشكر مي كند.اينجا خيلي از دختر ها معلمند يا پزشك يا كارمند و يا خواننده و فروشنده اند و ما هم اين شغل را داريم و اگر نه نمي توانيم شكم خودمان و خانواده امان را سير كنيم .او گران ترين قيمتي كه براي دختر بچه هاي تايلندي مي دهد 3000بات است .دختري كه 13سال دارد و حاضر است يك شب در كنار مرد بماند. شايد دردناك ترين صحنه ها،ديدن همين دختربچه هاي باشد كه بازار برده فروش هاي دوران هاي گذشته را امروز به شيوه اي مدرن در ذهن انسان تداعي مي كند. دختر بچه هاي كه براي لذت مردان و درآمدي مختصر،مي رقصند و شنيع ترين حركات را انجام مي دهند.
كوچه،پس كوچه هاي اين شهر شاهد زنان ديگري است كه از صبح تا شب،در هواي خفه كننده و شرجي بانكوك غذا مي فروشند. زنان فقيري كه آنها هم،آدرس محلات تفريح شبانه و ديسكو ها را مي دانند و مانند راهنما عمل مي كنند."يا"زني است كه با وجود لاغري و سوءتغذيه اي كه در ظاهرش مشهود است مانند فرفره ظرف مي شويد،سبزي و كلم رنده مي كند.ادويه اضافه مي كند.مخلوط را مي كوبد.كمي حرارت مي دهد و چيزي به نام غذا در اختيار مشتري قرار مي دهد.
"يا"در يك آلونك زندگي مي كند و نان آور 4فرزندش است.همسرش فوت كرده و زندگي را به سختي مي گذراند."يا"دوست دارد دخترش كه نتوانسته به دانشگاه دولتي راه يابد و نتوانسته در دانشگاه خصوصي درس بخواند"ماساژور"شود.ماساژ شغل ديگري است كه زنان تايلندي به آن مشغولند.
زن 30ساله اي كه اهل "پوكت"است و در يك مركز مخصوص ماساژكار مي كند. مي گويد:"من مردهاي زيادي را مي شناسم كه براي ماساژ به بانكوك مي آيند.ماساژيك شغل سنتي است و ما از صبح تا شب كار مي كنيم ."او حاضر نيست در محل هاي كه از ماساژ به عنوان يك ابزار سكس استفاده مي كنند كار كند.اما هرروز تعداد زيادي از مشتريانش را مردها تشكيل مي دهند. او اجازه عكاسي به من نمي دهد.
در فروشگاه "پلازا "با مرد 50ساله موبور فرانسوي صحبت مي كنم كه هرسال دوهفته به تايلند مي آيد. او دندانپزشك است و همسر و 2فرزند دارد.عازم پاتاياست و تنها براي ديسكوهاي شبانه،شب نشيني ها و تفريحات به تايلند آمده است.دختر تايلندي كه در كنار اوست شبها در يك هتل آواز مي خواند.كارت بهداشت دارد و به زحمت وزنش به 45كيلو مي رسد.
ديدن مردهاي ايراني هم عادي است.هواپيماي تهران –بانكوك مملو از مرداني است كه اين كشور را براي تفريح انتخاب مي كنند.مرداني كه در طول سفر به همسران خود تلفن مي كنند.اظهار مي كنند كه دلشان براي دخترانشان تنگ شده است و وقتي مطلع مي شوند من روزنامه نگارم،همگي به اتفاق مي گويند كه براي تجارت و يا كار به تايلند آمده اند و يا اينكه در سفرهاي بعدي با همسرانشان خواهند آمد.مرداني كه در بازگشت از هيچكدام آنها آزمايش HIVبه عمل نمي آيد.و در مبادي ورودي باز،وارد كشور شده و در صورت بيماري اولين فردي را كه قرباني مي كند،همسرانشان است.
اما فصل مشترك همه روسپيان تايلندي فقر است و سرنوشت نهايي همه آنهانيز فقر و ايدز و اعتياد و الكل كه آنها را به هلاكت و نابودي مي كشد.
يك زن 30ساله حتي ديگر فرصتي براي ادامه همين مسير ندارد؛حتي به اندازه سيركردن شكمش.
دختران تايلندي ،كودكي را با فحشاء آغاز مي كنندو دلالان و مردان كاباره دار بيشترين سود را از اين تجارت كثيف انساني مي برند,
روي يگر سكه ،قاچاق دختر بچه هايتايلندي است كه در شبكه هاي قاچاق به سمت اروپا حمل مي شوند و باز اين شبكه ها معمولا به وسيله مرداني اداره مي شود كه زن را به شكل يك كالا و يا جنس مي بينند.
محله "بت بويت رود"و يا اطراف "نايت شاپينگ رودها"با كوچه هاي موازي ،باريك ،پرزرق و برق ،مشروب فروشي هاي كنار خيابان و دختران و پسران اروپايي حالت عادي ندارند.انواع و اقسام داروهاي محرك استفاده مي شود.دختران سرهايشان را داخل كوچه آرايش مي كنند و در دالان ها گم مي شوند.چند هيپي بايك مرد بر سر قيمت يك دختر زرد پوست ،كوتاه قد دعوا مي كنند.از همه مليت ها در اينجا آدم مي بيني .آدم هاي كه چانه مي زنند.مي گيرند،پس مي دهند.و در همين كوچه ها و بالاخانه ها شرافت زنان را معامله مي كنند.
در دانشگاه "محي دول "در سالايا دختر جواني كه براي فارغ التحصيلي اش با مجسمه "سيترا"عكس مي گيرد،گفت وگو مي كنم. اوابتدا از زنان تحصلكرده و موفق تايلندي مي گويد.اما نفي نمي كند كه جمع زيادي از دختران كشورش مايه سرگرمي و تفريح توريست ها شده اند و تن به فحشاء داده اند.او كشورش را فاقد منابع درآمدزا و منابع زيرزميني مي داند ومعتقد است كه دولتمردان نتوانسته اند از دريا و زمين و سنگ هاي قيمتي به شكل درست و مكانيزه استفاده كنند و به همين دليل از فروش زنان و كار زنان به عنوان بالاترين منبع درآمد سود مي برند.و حتي ليدي-بري ها با تزريق هورمون و دارو خود را به شكل زنان در مي آورند تا بتوانندكاركنند. بسياري از زناني كه تن به خود فروشي مي دهند،بدون كارت بهداشت هستند وبه همين دليل آمار ايدز وحشتناك است و دختران آگاهي لازم جهت رعايت بهداشت را ندارندو براي اينكه ماليات ندهند،آمار خود را به دولت ارائه نمي كنند.چرا كه دولت از اين افراد ماليات مختصري مي گيرد.او مهم ترين مشكل را عدم رعايت بهداشت و نداشتن آگاهي از چگونگي انتقال ايدز در ميان اين افراد مي داند.
دختر فارغ التحصيل تايلندي مي گويد:"در كمال تاسف ،تمام تاكسي ها،مغازه داران ،ماساژورها،فروشنده ها،هتل ها ،همه وهمه آدرس اين محلات را بهتر از آدرس دانشگاهها و مراكز علمي كشور مي دانند.و براي معرفي چنين مكان هايي حتي پول دريافت مي كنند."
او آمار ايدزرا قطعي نمي داند ولي معتقد است كه حتما بيش از يك ميليون نفر آلوده به ويروس ايدز هستند و شما كه در اين كشور در كنفرانس مربوط به زنان شركت كرديد،بايد از مشاور پادشاه كه در افتتاحيه شركت كرد ،راجع به ايدز و فحشا ء و ترافيك زنان در كشورش سوال مي كرديد.
در تايلند با تمام اين مسائل و سقوط اخلاق در هر ساعت شب كه راه بروي و يا تاكسي بگيري كسي مزاحمت نمي شود و مي تواني تا نيمه هاي شب گزارش تهيه كني،عكس بگيري و بعد با خيال راحت يك تاكسي صدا كني و به هتل بروي.هر چند كه هميشه با سوالات متعددي در ارتباط با حجاب از من مي پرسيدند ومن مجبور مي شدم كه راجع به حجاب توضيح بدهم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:46  توسط mostafa farahani
|
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:34  توسط mostafa farahani
|
«مردان مخلوقات پيچيده اي هستند !»
اگر با او خوب رفتار کنيد؛ او به شما خواهد گفت که اسير عشق او شده ايد.
اگر خوب رفتار نکنيد؛ او به شما خواهد گفت که مغرور و متکبر هستيد!
اگر با او بحث کنيد او شما را لجوج و خيره سر خواهد خواند.
اگر آرام باشيد (بحث نکنيد) او شما را خنگ خواهد خواند!
اگر از او باهوش تر باشيد او خود را مي بازد.
اما اگر او از شما باهوش تر باشد خود را شخص بزرگي مي نامد!
اگر او را دوست نداشته باشيد؛ براي به دست آوردن شما تلاش خواهد کرد.
اگر عاشق او باشيد؛ تلاش خواهد کرد تا از دست شما فرار کند!
اگر با او درباره مشکلات تان صحبت کنيد؛ او به شما خواهد گفت که اين حرف ها آزار دهنده است.
اگر درباه مسايل خود با او صحبت نکنيد؛ خواهد گفت که به او اعتماد نداريد!
اگر شما قرار خود را با او لغو کنيد؛ شما را غير قابل اعتماد خواهد خواند.
اما اگر او اين کار را بکند؛ حتما با مشکل مهمي مواجه شده است!
اگر شما سيگار بکشيد؛ حتما دختر خيلي بدي هستيد.
اما اگر او سيگار بکشد آقا و مرد بزرگي خواهد بود!
اگر شما امتحانات تان را خوب بدهيد؛ شانس آورده ايد.
اما اگر او نتايج امتحاناتش خوب باشد به خاطر هوش و استعداد بالايش بوده است!
اگر او را آزار دهيد شما شخص ظالم و بي رحمي هستيد.
اما اگر او شما را آزار دهد ؛ شما آدم خيلي حساسي هستيد !!!!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:50  توسط mostafa farahani
|
زن مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
براي ازدواجش در هر سني اجازه لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!
زن در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر
و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد
وقرن هاست كه او؛
عشق مي كارد و كينه درو مي كند
چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:44  توسط mostafa farahani
|
کسي که شنا کردن را به تو آموخت غرق نکن.
***
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود
گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد
روزي يک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به يک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقير هستند آنها يک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپايان سفر مرد از پسرش پرسيد:چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسرگفت:فهميدم که ما درخانه يک سگ داريم وآنها چهارتا. ما در حياتمان يک فواره داريم وآنهارودخانه اي دارند که نهايت ندارد.مادرحياتمان فانوس هاي تزييني داريم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!
***
مردي جهانگردي شنيد روحاني مقدسي در سرزمين خاور زندگي مي كند. وسايلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببيند. وقتي به خانه روحاني رسيد او را در كلبه محقري تنها يافت در حالي كه در آن خانه جز يك قفسه كتاب و ميز و صندلي چيزي وجود نداشت.
مرد جهانگرد از روحاني پرسيد: « پس وسايل خانه شما كجاست؟»
روحاني پرسيد: « وسايل تو كجاست؟»
مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم.»
روحاني نيز پاسخ داد: « من هم وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم ...»
***
هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش
چيزي رو بنويس که بتوني پاش امضا کني
چيزي رو امضا کن که بتوني پاش بايستي
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:2  توسط mostafa farahani
|
با خودت صادق باش و نگران آنچه ديگران درباره ات فكر مي كنند نباش . تعريفي را كه آنها از تو دارند نپذير ، خود ، خودت را تعريف كن .
از قدرت خود مايه بگذار و بر قدرت ديگران تكيه نكن . استعدادهاي خودت را پرورش بده و به استعدادهاي مردم غبطه نخور .
حتي گردابي از افكار ناراحت كننده ، با شوخ طبعي و خنده اي از ته دل ، از بين خواهد رفت .
بزرگترين شفا بخش ، عشق است .
قدرت درك يافته هايي را كه از تجربيات مختلف به دست مي آوري ، افزايش بده . آن را در سكوت بارور كن و به صورت خرد در اختيار ديگران قرار بده .
بگذار كه لبخند در قلبت بارور شود و از دريچه ي چشم هايت به دنيا بتابد . مانند لبخندهاي دوستانه ، شفا بخش و سپاسگذار باش .
نخواه كه ديگران را با زيبايي و جذابيت زنانه جذب كني . زيرا هر چند داشتن اقتدار بر ديگران ارضا كننده است ، اما به تدريج وجودت ناقص و ضعيف خواهد شد . سعي كن با الهام بخشيدن به ديگران و تحسين اهداف عالي آنها ، خود را قوي كني .
هنگامي كه وسوسه مي شوي تا حرف هاي كنايه آميز و نيشدار به ديگران بزني ، يادت باشد كه فلفل زيادي ، طعم غذا را خراب مي كند .كلمات نسنجيده ، دوستي هاي با ارزش را تباه مي كند .
ظرفيت عشق وجودت را با دوست داشتن همه ي انسان ها و تمامي زندگي افزايش بده .
همواره به ديگران كمك كن و همراهي شان كن تا به تعالي برسند . آن گاه خود نيز از درون به تعالي خواهي رسيد .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 0:46  توسط mostafa farahani
|
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود!
مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه
به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و
سخت دوست داشتن ديگري نيست .
پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته
خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق
چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و
عشق همچنان عشق بماند ؟
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده**
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 20:5  توسط mostafa farahani
|
مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد .
دوري ، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي ، قوت .
پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست .
هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم .
عشق ناتمام مي گويد : من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .
عشق تمام مي گويد : من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .
در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ .
محال است عاشق باشي و عاقل .
عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .
عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد .
عشق چون ميوه است . ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن .
عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود .
عشق غلبه خيال بر خرد است .
مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسيار .
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .
تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .
با عشق وشكيبائي چيزي نا ممكن نيست .
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 17:9  توسط mostafa farahani
|
تا حالا با خودت فکر کردي که چرا غروب زيباست و طلوع هم زيباست ،چون با طلوع ، خورشيد متولد مي شه و وقتي غروب مي کنه با غمهايي که در طول روز جمع کرده از دنيا ميره، مي دونه که فردايي هست و مي تونه باز طلوع کنه و زيباييش را در آينه اي که غمها را بر دوش مي کشه نشون بده و نا اميد نميشه. پس ما هم مي تونيم ............باز طلوع کنيم و بمانيم تا فردا .
***
مهم نيست درياچه اي وسيع باشي يا برکه اي کوچک اگر زلال باشي اسمان در تو پيداست
***
منتظر باش اما معطل نشو،تحمل کن اما توقف نکن،قاطع باش اما لجباز نباش،صريح باش اما گستاخ نباش،بگو آره اما نگو حتما،بگو نه ولي نگو ابدا(اين يعني همه چي باش و هيچي نباش )
***
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
***
شيطان به حضور حضرت موسي امد و گفت :آيا مي خواهي به تو هزار و سه پند بياموزم .موسي گفت:انچه تو ميداني من بيشتر ميدانم و نيازي به پند تو ندارم .در همين حال جبرئيل وارد شد و عرض كرد :اي موسي خداوند مي فرمايد هزار پند او فريب است اما سه پند او را بشنو موسي هم به شيطان گفت : سه پند از هزار و سه پندت را بگو .شيطان گفت:يك: چنانچه در خاطرت انجام دادن كار نيكي را گذراندي براي انجام آن شتاب كن وگرنه تو را پشيمان مي كنم.دو:اگر با زنان بيگانه و نامحرم نشستي غافل از من مباش كه تو را به گمراهي وادار ميكنم .سه:چون خشم و غضب بر تو مستولي شد جاي خود را عوض كن وگرنه فتنه به پا مي كنم
***
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
***
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به
انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا
دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد
شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....
***
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:48  توسط mostafa farahani
|
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نميدونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نميدونيم چيزي را از دست داديم.
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.
شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي
و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن
بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.
اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن
واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه
شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را
نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نميافته ولي تنها شانس
روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون
گرفتين.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:13  توسط mostafa farahani
|
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:32  توسط mostafa farahani
|
چه لغت بيمناك و شورانگيزي است!
از شنيدن آن احساسات جانگدازي به انسان دست مي دهد: خنده را از لب ها ميزدايد شادماني را از دل مي برد تيرگي و افسردگي آورده هزار گونه انديشه هاي پريشان از جلو چشم مي گذارند .
زندگاني از مرگ جدايي نا پذير است. تا زندگاني نباشد مرگ نخواهد بود و همچنين تا مرگ نباشد زندگاني وجود نخواهد داشت. از بزگترين ستاره ي آسمان تا كوچكترين ذره ي روي زمين دير يا زود مي ميرند : سنگ ها ، گياه ها ، جانوران هر كدام پي در پي به دنيا آمده و به سراي نيستي رهسپار شده در گوشه فراموشي مشتي گرد و غبار مي گردند ، زمين لااباليانه گردش مي كند؛ طبيعت روي بازمانده آنها دوباره زندگي را از سر مي گيرد : خورشيد پرتو افشاني مي نمايد ، نسيم مي وزد، گل ها هوا را خوشبو مي گردانند ، پرندگان نغمه سرايي مي كنند ، همه جنبندگان به جوش و خروش مي آيند. آسمان لبخند مي زند ، زمين مي پروراند ، مرگ با داس كهنه خود خرمن زندگاني را درو مي كند ...
مرگ همه هستي ها را به يك چشم نگريسته و سرنوشت آنها را يكسان مي كند : نه توانگر مي شناسد نه گدا ، نه پستي نه بلندي و در مغاك تيره آدميزاد ، گياه و جانور را در پهلوي يكديگر مي خواباند ، تنها در گورستان است كه خونخواران و دژخيمان از بيدادگري خود دست مي كشند ، بي گناه شكنجه نمي شود ، نه ستمگر است نه ستمديده ، بزرگ و كوچك در خواب شيريني غنوده اند. چه خواب آرام و گوارايي است كه روي بامداد را نمي بينند ، داد و فرياد و آشوب و غوغاي زندگاني را نمي شنوند. بهترين پناهي است براي دردها ، غم ها ، رنج ها و بيدادگري هاي زندگاني. آتش شرربار هوي و هوس خاموش مي شود. همه اين جنگ و جدال ها ، كشتارها ، درندگي ها ، كشمكش ها و خودستايي هاي آدميزاد در سينه خاك تاريك و سرد تگناي گور فروكش كرده آرام مي گيرد .
اگر مرگ نبود همه آرزويش را مي كردند ، فريادهاي نا اميدي به آسمان بلند مي شد ، به طبيعت نفرين مي فرستادند. اگر زندگاني سپري نمي شد چقدر تلخ و ترسناك بود. هنگامي كه آزمايش سخت و دشوار زندگاني چراغ هاي فريبنده جواني را خاموش كرده ، سرچشمه مهرباني خشك شده ، سردي ، تاريكي و زشتي گريبانگير مي گردد اوست كه چاره مي بخشد ، اوست كه اندام خميده ، سيماي پرچين تن رنجور را در خوابگاه آسايش مي نهد .
اي مرگ !
تو از غم و اندوه زندگاني كاسته بار سنگين آن را از دوش برمي داري ، سيه روز تيره بخت سرگردان را سرو سامان مي دهي تو نوشداروي ماتم زدگي و نا اميدي مي باشي ديده سرشگبار را خشك مي گرداني تو مانند مادر مهرباني هستي كه بچه خود را پس از يك روز طولاني در آغوش كشيده نوازش مي كني و مي خواباند، تو زندگاني تلخ ، زندگاني درنده نيستي كه آدميان را به سوي گمراهي كشانيده و در گرداب سهمناك پرتاب مي كني ، تو هستي كه به دون پروري ، فرومايگي ، خود پسندي ، چشم تنگي و آز آدميان خنديده پرده به روي كارهاي ناشايسته او مي گستراني. كيست كه شراب شرنگ آگين تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناك كرده و از تو گريزان است فرشته تابناك را اهريمن خشمناك پنداشته !! چرا از تو بيم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان مي زند؟ تو پرتو درخشاني اما تاريكيت مي پندارند تو سروش فرخنده شادماني هستي اما در آستانه تو شيون مي كشند تو فرستاده سوگواري نيستي تو درمان دل هاي پژمرده مي باشي ، تو دريچه اميد به روي نااميدان باز مي كني ، تو كاروان خسته و درمانده زندگاني مهمان نوازي كرده آنها را از رنج راه و خستگي مي رهاني ، تو سزاوار ستايش هستي ، تو زندگاني جاويدان داري ...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:57  توسط mostafa farahani
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
همين !!!!!!
عزت زياد .... يا حق.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:7  توسط mostafa farahani
|